تبليغاتX
شاید... جایی برای دل تنگی هایم

شاید... جایی برای دل تنگی هایم

خوش آمديد

تا حالا برا کسی درد دل نکردم با اینکه دلم می خواد یکی پیدا بشه که فقط به حرفام گوش کنه... فقط گوش کنه.. دلم نمی خواد حرفی بزنه.. فقط گوش کنه و من حرف بزنم... هر وقت اومدم حرف بزنم گفتند:

نا شکری نکن....

خوب به جاش تو فلان چیزو داری یا...

برو بمیر تو هم...

اِاِاِ نه بابا تو و این کارا

.

.

.

.

برا همین بقیه حرفمو می خوردم تا بیشتر سرزنش نشم..

 

 

 

 

 

چند روز پیش مهدیه یکی از دوستامو دیدم... می گفت می بینی قدرت جذب!! همین دیروز داشتم بهت فکر می کردم که امروز دیدمت...
تو دلم گفتم چرا پس قانون جذب برای من اثری نداره؟ چرا اونی رو که می خوام نمی تونم پیداش کنم.. کی می بینمش؟ دلم نمی خواد دیر بشه.. اون قدر دیر که دیگه... چقدر دیگه باید دنبالش بگردم تا فقط یه بار دیگه ببینمش...

 

 

وقتی آدم محدودیتایی پیدا می کنه مجبوره خیلی از حرفا رو نزنه... اینجا نزنه.. برا همین یه وبلاگ دیگه ساختم که هیچکسی آدرسشو نداره... شاید برای همون گمشده ای نوشتم که خیلی وقته دنبالشم...

 

 

 

 

 

هیچ وقت نمی خواستم باور کنم مریضم... همیشه داروهامو می انداختم دور... این یه ماه با این دردای لعنتی باورم شد مریضم... مریضی که بیشتر از هر چیز به صداقت نیاز داره...

 

 

گاهی اعتراف آدمو خالی می کنه... خالیه خالی... از وقتی اعتراف کردم حالم بهتر شد... سبک شدم.. برا همینه که این روزا می خندم..

 

 

 

 

من هنوز با امید زنده ام...  با عشق...
عشقی که داره کم کم تو زندگیم پر رنگ تر می شه... و امیدی که منو برای روزای سخت آینده آماده می کنه...

من هنوز زنده ام... با عشق... با امید......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:37  توسط رحیمه  | 

از بچگی این طوری بودم... هیچ وقت با شرایط کنار نمی اومدم... این قدر می جنگیدم تا به اون چیزی که می خواستم می رسیدم.. شرایطو همون طوری که می خواستم تغییر می دادم...

برای بدست اوردن کوچیک ترین چیز می جنگیدم... با دیگران... پدر و مادرم... خودم... خدا.... به زور هم که می شد بدست می اوردمش...

 

 

اعتراف می کنم.... خسته شدم

.

.

.

.

از جنگیدن خسته شدم...

.

.

.

.

.

می خوام باهات آشتی کنم

.

.

.

.

خودمو می سپارمت دست خودت

.

.

.

. می دونم که دیگه تلافی نمی کنی

.

.

.

. دوستت دارم

.

.

.

.

.

..

خدااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:3  توسط رحیمه  | 

چند تا آرام بخش قوی می خورم....

 

نمی دونم چند ساعت خوابیدم.... گیجم

گیج و گیج....

 

 

یعنی بورسیه من جور می شه؟؟

حقوق بشر... نقض... مهاجر.... آلمان... سازمان ملل.... دانشگاه تهران... دلار...

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:7  توسط رحیمه 

مثل مرده ها شدم.... نه خدایی... نه ایمانی...

هیچی برام نمونده..................

 

 

 

 

 

 

خدا که فراموشم کرد...

اگر فراموشم نکرده پس چرا جوابم را اینگونه داد؟

چرا جواب اون همه امیدی که بهش داشتم رو با نومیدی جواب داد؟

چرا اون اطمینانی که بهش داشتم همش هیچ شد؟

چرا باید این همه نامردی رو ببینم؟؟

توکلم.....................

توکل چیه؟ شاید معنای این کلمه تو لغت نامه من و خدا فرق می کنه... شاید که نه حتما....

قوي ترين مردم از نظر ايمان، آنهايي هستند که توکلشان بر خداي سبحان بيشتر است. امام علي(ع)

 

 

خجالت می کشم......... ولی آروم نمی شم... چرا باید این همه بی عدالتی رو ببینم...

بریدم... خسته ام.. هیچ کس نمی فهمد

درسته که این روزها می خندم ولی کسی خبر ندارد...

 

خودم را گول می زنم هنوز تابستان است... مهر شروع نشده

 

 

 

 

در ذهن مپرور هوس سبز شدن را            

ای دشت عطش خورده زباران خبری نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:22  توسط رحیمه  | 

فکر جای دیگری هستم....

جایی  که راحت بتونم حرفامو توش بنویسم.. این جا رو خیلی هایی می خونند که نباید بخونند... برا همین جایی رو می سازم که ادرسشو کسی غیر خودم نداشته باشه.....

 

 

 

 

از اینکه ادمایی پیدا می شوند و وبلاگمو هک می کنند ناراحت نیستم بلکه خوشحالم که عقده هاشون خالی شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:7  توسط رحیمه  | 

خدای من مرد........

 

و کسی نیست تسلایم دهد...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:13  توسط رحیمه  | 

 

پی نوشت(؟؟؟؟!!!) یا بالا نوشت؟؟؟ شاید هم سر نوشت؟!!! نمی دونم..

- مجبور نیستی تا آخرش بخونی.. اصلا مجبور نیستی بخونش...

- یه کم طولانی شد ولی خیلی کمه... خیلی کم... می خوام داد بزنم به اندازه تمام حرف نزدن هایم..

- حال عجیبی دارم... انگار می خوام با خودم و اونایی که دوسشون دارم لجبازی کنم..

- نا شکری نمی کنم ولی دلم برای روزایی داشتیم و دیگه نداریم تنگ شده... انگار این خانواده طلسم شده که نمی خواد رنگ شادی رو ببینه...

- خواستی بخون...

 

 

حرف برای گفتن زیاد دارم... آنقدر که قرار بود چند تا پست بنویسم ولی همه حرفامو خلاصه می کنم و تو این پست می نویسم. این جا تنها جایی که تونستم حرف بزنم. هیچ وقت نتونستم تو یه جمعی که هستم حرفمو بزنم. حتی تو جمع های دو نفره. از نظر خودم شنونده خوبی هستم ولی گوینده خوب نه! خیلی موقع ها که اومدم حرف بزنم پریدند تو حرفم و به حرفام گوش ندادند.. ساکت ترین فرد من بودم دیگران فکر می کردند که حرفی ندارم بزنم... ولی سکوتم معنی دیگه ای داشت عین این بود که دلم می خواست برای یه نفر حرف بزنم...

بچه که بودم یادمه وقتی کسی رو پیدا نمی کردم تا باهاش حرف بزنم با کیف مدرسه ایم حرف می زدم.. آروم حرف می زدم چون می دونستم اگه کسی منو تو اون حالت ببینه مطمئن می شه که دیوونم... وقتی که اون کیفم پاره شد شروع کردن با خودم و خدا حرف زدن... اون موقع ها هم با خودم و خدا حرف می زدم ولی نه زیاد... گاهی از سکوت کردنام توی جمع خسته می شم خیلی.. ولی می دونم کسی نیست که به حرفام گوش بده دوباره سکوت می کنم تا...

 

حالا بیشتر از هر موقع ای دوست دارم حرف بزنم.. حرفای غصه داری ندارم... حتی خیلیا شون از لحظات خوشی اند که داشتم. با این که دوست دارم برا یه نفر حرف بزنم ولی سکوت رو ترجیح می دم.. دلم می خوام تا آخر عمرم حرف نزنم...

 

-----------

 

اگه کارای دانشگام اینجا درست نشه ایرانو ترک می کنم به احتمال زیاد برا همیشه... دلایل خیلی زیادی دارم که حداقل خودم رو قانع می کنه... دلیل موندنم تا حالا درس خوندم بود که اگه جور نشه دلیلی نمی مونه بمونم...

فکر می کنم دنیای بزرگتری رو باید ببینم تا راهمو پیدا کنم، با اینکه حتی اگه دنیایم توی اتاق 6 متره جمع می شه بازم برام بزرگی می کنه...

 

-------------

 

این 13 روزی که می رفتم خارج از شهر تو اون باغ از بهترین لحظات تابستونم بود دلم برای همه آدمایی که تازه باهاشون اشنا شده بودم تنگ شده... از خیلی هاشون خیلی چیزا رو یاد گرفتم... با اینکه بیشترشون سن مادر بزرگمو داشتند دوستشون داشتم به اندازه مادر بزرگ ندیده ام... دلم برای بی بی و شوخی کردناش.. برای ضربه بیلی که عادل زد به کتفم... برای غرغر کردن صدر الدین.. حتی برای سکینه خانم که سنش از همه بیشتر بود تنگ شده... آدمای اونجا هم برای خودشون عالمی داشتند... وقتی که شروع می کردند به حرف زدن از خاطرات و سختی هایی که کشیدند تازه می فهمیدم چقدر خوشبختم و نازپروده!

 

دلم براشون تنگ شده... دیروز آخرین روزی بود که دیدمشون بدون خداحافظی ازشون جدا شدم...

 

اونجا که بودیم داشتند زعفران کشت می کردند! آخه کی باورش می شه که توی قم بشه زعفران کاشت؟ جای عجیبی بود.. خیلی... عشق تبدیل می شد به نفرت... نفرت تبدیل شد به عشق.. باور به ناباوری... ناباوری به باور و هزار تا چیز دیگه...

 

 فعلا  تا بعد...!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 20:14  توسط رحیمه  | 

چقدر بده که نمی تونم از قالبایی که خودم درست می کنم استفاده کنم... نظراتشو باز نمی کنه..
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:7  توسط رحیمه  | 

من پا کشیدم از عهد بسته‌ام ، تو پا فشردی بر مهربونیت

 .

 .

 .

اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو، تو بمون که آشیانه ام تویی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:12  توسط رحیمه 

اخبار ۲۲ از بچه هایی برا ثبت نام دانشگاه رفته بودند٬ گزارشی نشون می داد...

دلم گرفت.....

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:30  توسط رحیمه  | 

داشتم به این فکر می کردم که وقتی شایستگی داشتن نعمتی رو نداشته باشیم خدا ازمون می گیره.... همون لحظه شبکه دو یه برنامه داشت که شهید رجایی صحبت می کردند می گفتند:" خدا نعمت هایی به ما دادی که شایستگی داشتنشو نداریم......."

خوب که فکر کردم... دیدم راست می گه.. خدا کریم تر از اونی که.......

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:54  توسط رحیمه 

خیلی موقع ها نباید موقع گرفتاری هامون که می شه از خدا بپرسیم چرا؟؟؟؟؟؟؟
بهتره اول از خودمون بپرسیم....
این روزها تمام جواب چراهایم این است: از هر دستی که بدی از همونم می گیری...
شاید بدتر...

وقتی مشکلی برامون پیش می یاد باید بگردیم ببینیم چی کار کردیم که حالا این مصیبت سر خودمون اومده... لازم نیست زیاد به خودمون زحمت بدهیم.. یه خورده که به عقب نگاه کنیم خدا خودش یادمون می اندازه.." این بلا رو سر یکی اورده بودی که حالا سر خودت اومده" حالا بی حساب....

چه خوب می شد که درس عبرت بگیریم... و همین طور عبور نکنیم.. عابر باشیم ولی فقط یه بار رد بشیم... وقتی می گم یه بار رد بشیم نه اینکه یادمون بره.. منظورم اینه که دیگه برنگردیم خونه اول و همون اشتباه و همون راه و همون عابر!!!

یکی چیزایی که این روزا تو تلویزیون و رادیو زیاد مطرح شد. آبروی مومنه.. آبرویی که حرمتش ده برابر مکه و هزار برابر ملایکه است... ولی چون این آبرو ریزی از همون بچگی ها باهامون بوده عادت شده... اینکه اصلا مهم نیست آبروی کسی ریخته بشه.. حرمتش شکسته می شه..
لازم هم نیست که مومن باشه.. گاهی راحت غیبت کسی رو می کنیم چون فکر می کنیم مومن نیست یا اصلا مسلمون نیست... ولی انسان که هست. شاید هم با خودمون فکر می کنیم اون که آدم نیست.. ولی به این نکته توجه نکردیم که شاید اون در نظر ما ارزشی نداشته باشه... ولی در برابر خدا چی؟! شاید اون چیزی داشته باشه که ارزشش نزد خدا خیلی بیشتر از ماست...
چقدر راحت روی انسان ها قیمت می گذاریم... چقدر راحت بی ارزششون می کنیم..
یه حدیثی در این مورد هست که دقیقاْ یادم نیست. فکر می کنم حضرت محمد(ص) گفته باشند که: هیچ وقت نگویید از کسی بدتان می آید شاید او نزد خدا چیزی داشته باشد که شما ندارید... دقیقاْ یادم نیست.. امیدوارم حدیثو اشتباه نگفته باشم.

از ابروی مومن می گفتیم.. از اینکه این قدر سفارش کردند برای حفظ آبرو.... آبروی خود و دیگران. حتی اجازه داده نشده که آبروی خودمون رو هم ببریم.. چیزی که شاید حق بیشتری توش داشته باشیم.. اهل سرزنش کردن نباشیم.. امام صادق(ع) یه حدیث دارند در این مورد که فرمودند:
هرگاه کسی را به خاطر گناهی سرزنش کنی نمیری تا خود آن گناه را انجام بدی!!
چیزی که امروزه زیاد شده.. انگار ما آدم ها منتظریم تا کسی خطایی کند و بشویم واعظ و هی نصیحت کنیم و سرزنش...

امیدوارم از این به بعد بیشتر برای حفظ آبروی خودمون و دیگران تلاش کنیم چون اگر کسی توی جمعی از رفتن آبروی مومنی جلوگیری کند خدا در روز قیامت آبروی اون شخص رو حفظ می کنه...


آبرو: چیزی که به سختی جمع می شه ولی راحت می ریزه... پس قدرش رو بهتر بدونیم.

 

--------------
بازم می گم از همون دستی که بدید از همون دست هم می گیرید. همین جا از کسانی که می دونند و نمی دونند که .......... خودشون حلالم کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:21  توسط رحیمه  | 

زندگی...

اگر مقصد پرواز است،‌ قفس ويران بهتر؛‌ پرستويي كه مقصد را در كوچ مي بيند، از ويراني لانه‌اش نمي‌هراسد.

شهید آوینی

 

از این به بعد پستام کوتاه خواهند شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:16  توسط رحیمه  | 

با اینکه قرار بود تا مدتی ننویسم.. ولی حالا که می بینم چقدر حرف دارم برای نوشتن و چقدر دلم میخواد بنویسم...

هر چند روز یک بار

 

----------

ما شاء الله به این اراده من!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:48  توسط رحیمه  | 

ماه رمضان اومد. و من چقد خوشحالم...

صدای ربنای دم افطار آدم رو دیوونه می کنه....

 

 

 

راستی تولدم مبارک... عقده این تو دلم موند که به جای 26 اسفند کادوی تولدم را اول ماه رمضان بدهند و تو این روز بهم تبریک بگند... و با صدای ربنا

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 19:18  توسط رحیمه 

تا بعد....!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:15  توسط رحیمه  | 

کمتر در این زمانه به دل اعتماد کن

وقتی گرسنه ماند به هر کاری حاضر است

 

------
با دیدن قیافه های این مردمان خوب
باید قبول کرد که گندم مقصر است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:47  توسط رحیمه  | 

بوی اسفند می آید. بوی ساز و نواختن و کمی رقص... دارند رقص محلی می کنند...
فکر کردم دارند جهاز می برند که این سر و صداها بلند شده.. نه می نوازند و می رقصند... فقط به خاطر امام زمان.......
صدا قطع میشود....

توی خیابان سر هر کوچه شربت می دهند.. فردا پدر شهرداری در خواهد آمد با این همه لیوان های له شده.... فقط به خاطر امام زمان

بساط رقص و نی و اواز چند کوچه آن ور تر پهن شده.... برای چه؟!

همه جا را چراغانی کرده اند خیابان ها قشنگ شده.. نور لامپ ها هم از تیر برق های کنار خیابان گرفته شده... فقط به خاطر امام زمان

نیمه شعبان یعنی که همه جا را لامپ بزنیم و نور بیفشانیم و رقص کنیم و شربت بدهیم و ....


نمی ز دیده نمی جوشد اگرچه باز دلم تنگ است

گناه دیده مسکین نیست کمیت عاطفه ها لنگ است

کجاستی که نمی آیی؟ الا تمام بزرگی ها

پرنده بی تو چه کم صحبت٬ بهار بی تو چه بی رنگ است

نمانده هیچ مرا دیگر٬ نه هیچ٬ بلکه کمی کمتر

جز این قدر که دلی دارم که بخش اعظم آن سنگ است

بیا که بی تو در این صحرا میان ما و شکفتن ها

همین سه چار قدم راه است و هر قدم دو سه فرسنگ است

دعاگران همه البته مجرب است دعاهاشان

ولی حقیر یقین دارم که انتظار همان جنگ است

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 9:40  توسط رحیمه  | 

نمی دونم چمه...

خسته ام.. از خودم.. تو... زندگی... همه چیز و همه کس...

این روزها کتاب می خونم. می نویسم... تمام وقتم پر شده. بدون اینکه راضی باشم. بدون این که لذت ببرم.. بدون هیچ دلخوشی.. بدون هیچ ... هیچ و هیچ و هیچ...

 

 

همش به خاطر اینه که راهمو اشتباه رفتم. همش به خاطر اینه که حرفایی که باید تو دلم می موندن به زبون اوردمشون.
همش به خاطر اینه که به جای پناه آوردن به تو رفتم سراغ بنده هات..

همش به خاطر اینه که نپرستیدمت....همه چیز مثل سراب بود...

می دونم..

نه هیچ آغوشی برام باز شد نه هیچ مونسی پیدا!!

می دونم باید این دو بال خسته رو ببندم.. بشینم.. اون وقته که آغوش همیشه بازت دوباره آرومم می کنه..

 

خسته ام.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:30  توسط رحیمه  | 

هنوز اعتکاف دو سال پیش یادمه. بعضی از تغییراتش هنوز بی تغییر موندن. دعای آل یس خوندن بعد از نماز صبح ها هنوز ادامه داره...

دو سال گذشت........ دو سال از اون لحظه های طلایی گذشت. نمی دونم چرا دیگه دلم برای اعتکاف آماده نیست. می خوام برم.. دوست دارم برم ولی نمی دونم انگار یه چیزی پاهامو بسته و نمی ذاره که قدم بردارم........

امسال که نشد. ان شا‌ء الله سال بعد..

 

---------------------

کنکور هم تموم شد. فعلا تموم شد.. امیدوارم نتیجش خوب باشه. گرچه به همه گفتم هر چی شد راضیم.
امسال سال عجیبی بود. پر از امید و نا امیدی... پر از فراز و نشیب... پر از پستی و بلندی.. پر از امتحانای سخت......... همون لحظه که خیلی نا امید می شدم یه جرقه امید از یه جا زده می شد. و زنده ام می کرد. نمی ذاشت بشینم و ...

خدایا می دونم هیج وقت تنهام نذاشتی. دیدم دستای مهربونت رو که دستامو تو اوج نا امیدی(!!!!!) گرفت و نگه داشت. خدایا این دستای مهربون تو بود که به من راه رفتنو یاد داد. خدایا من هنوز همون نوزاد نو پایی هستم که درست نمی تونه راه بره.. می دونم که تنهام نمی ذاری.. می دونم که دستامو رها نمی کنی...
اگه هم دستامو رها کنی٬ می دونم دستای مهربونت پشتمو گرفتن که نمی ذارن بیفتم. می دونم همه کارات یه حکمتی داره که عقل کوچیک من نمی فهمه.
برای همین گفتم هر چی شد راضیم... راضیم به رضای تو.........

می دونم که بهترینا رو برام می خوای...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 22:55  توسط رحیمه  |