کنکور دانشگاه آزاد باعث شد که تا آخر( آخر که نه) آن جاده بروم. نمی دانم چرا هر وقت به این جاده می رسم فکر می کنم الان است که باران بگیرد شاید به خاطره آن روز ابری و گرفته ی بارانی است.
یک پیچ... یک پیچ خیلی شبیه همان پیچی که توی آن جاده بود. یک پیچی که خیلی دوستش داشتم. یک پیچی که از یک کوه می گذشت بعد یه صحنه قشنگ از شهر می دیدی.
این پیچ هم خیلی شبیه همان پیچ بود با این تفاوت که پشتش به جای شهر بیابان بود. با این تفاوت که آسمانش ابری و بارانی نبود. آفتابی بود و سوزان. ولی باز هر چی جلوتر می رفتی فکر می کردی که الآن است که باران بگیرد. هر چه جلوتر می رفتی دلت بیشتر می گرفت.
همیشه دوست داشتم آخر آن جاده را ببینم. ببینم تا بفهمم چه دارد که بدجوری دلگیرم می کند. حالا فهمیده ام که وسط آن جاده یک پیچ است که خیلی دوستش دارم..........
[ خصوصی/ مهم نیست که بخوانیش]
امروز کنکور دانشگاه آزاد:
خیلی زور بود که ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شی که به کنکور برسی. کنکوری که هیچ( ؟؟) تاثیری برات نداشت. فقط به خاطر ۱۰ تومنی که برا ثبت نام داده بودم رفتم.
سر جلسه چشام از خستگی باز نمی شد. نور پروژکتورای ورزشگاه دانشگاه پردیسان و باد کولر چشامو خسته تر کرده بود. به خاطر بی حوصلگیم داشتم با مدادم بازی می کردم که یکهو دیدم پاسخ نامه ام خط خطی شده.
از بچه های کلاس فقط ۳ نفر دیگه بودند. ۳ تا از بچه های دوران راهنمایی رو هم دیدم. خیلی از دیدنشون خوشحال شده بودم. دیدنشون به رفتن سر جلسه می ارزید!
۲۰ دقیقه از سوالای عمومی اضافه آوردم. حوصلم داشت سر می رفت. سوالای عمومی آسون بود. با اینکه هیچی نخونده بودم. فکر کنم عربی رو ۱۰۰ زده باشم. بقیه رو هم غیر از زبان بالای ۵۰ زدم.
از سوالای تخصصی هم فیزیکو خوب دادم. چون بقیه رو هم بلد نبودم ۲۰ دقیقه هم این جا اضافه آوردم.
امیدوارم کنکور سال بعد هم مثل کنکور آزمایشی امسال باشه. وقت کم نیارم! خیلی استرس دارم. تقریبا هر چند شب یه بار خواب کنکور ۸۸ رو می بینم! خواب که نه کابوس !
![]()
خدایا چرا کسی حرف هایم را نمی فهمد؟
آمدی گفتی که فهمیدی. فهمیده بودی و می دانستی. آمدی دوباره بگویی که آرامم کنی. آمدی برای دل من. آمدی که باز حالیم کنی فقط من هستم...
ولی من که هنوز نفهمیدم. هنوز که درکت نکردم. می دانم که این گونه هم قبولم می کنی. می دانی و می دانم که نامردم. می دانم و می دانی که باز تنهایت می گذارم. می دانم و می دانی که باز دستم را می گیری و توی گوشم تکرار می کنی اشکالی ندارد. می دانم که مهربان تر از آنچه که بتوان فکرش را کرد هستی. می دانم همین که حالم خوب شد می روم.
خدایا همه این ها را می دانم ولی باز........
ولی باز می روم دنبال پوچی ها. می روم و به آن ها دل می بندم.
کاش که یک روز بشود از این همه دروغ دل کند.
کاش که دوباره بشود پاک شد.
کاش که اینقدر این آدم ها دروغ نگویند. و...( خودت که بهتر می دانی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی که همه چیز و همه کس با من بیگانه اند. راستی که من با همه کس و همه چیز بیگانه ام. ولی نه... همه کس من توییی خدا.
بچه تر که بودم. فکر می کردم همه آدم ها خوبند. فکر می کردم این من هستم که فقط دروغ می گوید. تنها کسی که خدا را اذیت می کند منم. می گفتم خدا تو که منو می بخشی. بقیه آدما هم که خوبند. پس چرا جهنم را درست کردی؟ وقتی کسی نیست که بره توش چرا درستش کردی... شاید جوابی که به خودم می دادم این بود که جهنم برای این درست شده که از ترسش خوب باشیم. و گناه نکنیم.( درست یادم نیست.)
کاش همان طور بچه می ماندم و بچگانه فکر می کردم. فکر می کردم که همه ی همه ی آدم ها خوبند و فقط من هستم که دروغ می گوید. دل دیگران را می شکند و...
نه. مثل این که از این "من" ها زیاد است. خیلی زیاد از تمام آدم هایی که فکر می کردم خوبند. آن قدر که دروغ گفتن٬ دل شکستن و تظاهر به...( به هر چیزی که فکرش را کنی) عادی شده. شاید همه بچگانه فکر می کنند که فقط خودشانند.. یک نفر که چیزی نیست. هست؟؟!!
آن وقت است که می شود یک جهنم بزرگ..........
شاید به این پست ربطی نداشته باشد. شاید.

کسی تفسیر فال بالا را می داند؟
پیش چشم خویش منظری ز آتش و ز دود
بین آن همه دروغ ...
خواب دیدن و قصه گفتن است کار من...
خودم- و خودم که کارم این است گاهی فکر می کنم دلم خوش شده است به این همه دروغ...
چه آرزوهایی که نداشتم و چه آرزوهایی که می کنم!!!!!!!!!!!!!!!! آن قدر کوچکند که توی دلم جا که می شوند٬ هیچ جای اضافی هم دارند. شاید دل من بزرگ شده که این آرزوها توی آن شناورند؟؟!!!
همیشه دلم برای کودکیم و آن روزهای رنگی تنگ می شود. نمی دانم این چندمین پستی است که در این باره نوشتم. ولی باز می نویسم که دلم تنگ شده. برای نشستن لب باغچه خانه و از آینده حرف زدن برای بابا یا خاک بازی ها توی کوچه و صورت چنگ کشیده ام.
بچه تر که بودم. مهربان تر بودم. شیطان تر و شیرین زبان تر.. آن قدر که همیشه از زیر تنبیه ها سر بلند بیرون می آمدم. خنده ام می گیرد از آن روزها.. کاش می شد یکبار٬ نه توی بیداری که توی خواب بر می گشتم به آن روزها.. دلم تنگ است!
۲-
توی مطب میزی را می بینم با چهار پایه کج و ما وج. هیچ کدامشان در راستای دیگری نیست. می فهمم که روی پای کج هم می شود ایستاد!
خودم را تصور می کنم با پاهای کج. با دو پا که نمی شود. دو پای دیگر هم قرض می گیرم. تصورش خنده دار است. یک انسان چهار پا با پاهایی کج!
.....یعنی می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می شود طور دیگری ببینیم؟ این جور آدم ها واقعا وجود دارند.. تصورش خنده دار نیست!
رفتم سراغ پست های قدیمی وبلاگم. خواندمشان...... باور کردم که واقعا نوشتن را یادم رفته است. دیگر حتی نمی توانم مثل قبل بنویسم. خوب یا بد.. فرقی نمی کند. کاش فراموش نمی کردم و ای کاش فراموش نمی شدم....
این ها را نوشتم که بگویم هستم.. و می نویسم. شاید مثل قبل نه ولی می نویسم.....
- قالب وبلاگ هم که می بینید. دوباره ساختمش..
دو ماهی می شود که ننوشته ام. نوشتن را هم یادم رفته. این که چگونه شروع کنم و از چه بنویسم. این که چگونه بنویسم چرا ما انسان ها این طور هستیم. چرا یادمان می رود که دوست داشته باشیم آن هایی را که روزی دوستش داشتیم. شاید سرمان شلوغ شده باشد٬ شاید هم قلبمان. آن قدر شلوغ که خیلی ها در آن گم شدند.
نمی دانم چرا این روزهای آخر سال همیشه دلم می گیرد. نمی دانم یا می دانم؟ شاید هم دلتنگی ام از جای دیگر باشد. از حرف هایی که ماند و ماند و ماند ته دلم. و بوی گندش سرم را می پیچاند. حرف هایی که چقدر دلم می خواست بزنم. نمی دانم که چرا هر وقت می خواستم زبان باز کنم....... بی خیالش...
انگار یک چیزی را گم کردم. انگار دارم یک چیزی را از دست می دهم. زودتر زودتر.. دلم می خواهد زودتر گمشده ام را پیدا کنم. و زودتر آن چیز را از دست دهم.
نمی دانم چه می گویم خدایا...
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
این روزها دلم فقط می خواهد تنها باشم. انگار من حق تنهایی را هم ندارم. می خواهم تنها باشم. شاید خودم را پیدا کردم. شاید جواب سوال هایی که این روزها توی سرم هستند و هی لگد می زنند را پیدا کنم. جواب این را که چرا من همیشه باید با دیگران فرق داشته باشم؟ چرا همیشه برخورد دیگران با من فرق دارد؟ فقط می خواهم تنها باشم.. دلم می خواهد حرف بزنم. حرف بزنم . حرف بزنم. با خودم... با خودم . و هی شعر بگویم:
شاید از یاد ها رفته باشم
یادها و خاطراتی مزخرف
یادهایی که در آن
گم شدست انسانی مشوش
آری از یادها رفته ام من
کین چنین از آدم ها فراری
.
.
.
انگار کودک ذهنم دارد متولد می شود. و دارد مدام لگد می زند.
می زند هی لگد تا بگویم
آن چه را کین چنین کرده پیرم
من نخواهم نخواهم نخواهم.........
بی خیال این شعر بازی ها. من دلم باران می خواهد. آسمان می خواهد. آسمانی که خیلی وقت است ندیدمش.........
و در آخر: ما اگر هستیم/ بی گمان مستیم
دعا کن برایم.....
تو از مدار روزگار مانده ای
-------------------------------------
- چه زیبا با من خواندی نادیا!
- حال و روز من بد است/ خسته ام از این زمین/ از پرنده ها بپرس/
یا خودت بیا ببین
- من اما خوب می دانم که آدم٬ سنگ٬ آهن/ دست در بازوی هم تا انتهای
جاده های درد/ همراهند
- برو بگذار٬ گوش مغز من یک دم بیارامد...
- همه اش شعر شد... شاید که... کاش می آمدی و می گفتی...
من که می دانم... تو هم می دانی که با تو ام.
- این شعر متعلق به نادیا انجمن است...
چرا نمی آید(یند) جلو؟ چرا به من که می رسد(ند) این طوری می کند(نند). مرا می خواهد(ند) مثل خودش(ان) کنند یا خودش(ان) را مثل من؟؟؟
چرا فقط من این گونه ام؟ این را مطمئنم که صورتم هم شبیه لولو نیست که
بترسد(ند).
اصلا به درک................
همان بهتر نمی آید(ند)
اصلا من چرا این طوری شده ام. مثل یک عقده ای!!!!!!!!!!!!!!!!
نخٌیر فکر نکن که عقده دارم فقط می خواهم بدانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا دروغ می گوید(ند)؟ چرا باید من را قربانی کند(نند)؟؟؟
-----------------------
- توهم نزن! حالم خوب است. این تو( شما) هستی(د) که حالت(ان) خراب است.
- خسته ام نه از خودم.. از تو( شما)
- به خدا درد دل فکر نکنی شکایته... به خدا حکایته به خدا حکایته!
دلم لرزید. دلم یکباره لرزید. دلم می لرزد. دلم لرزید...
آیا نگاهم دروغ است؟
۰۰۰۰۰۰
می گویم که فقط نگاه می کنم. نگاه که نه خیره می شوم. ولی دلم که نمی لرزد! این چه رسمی است دیگر که نگاه هایم هم دروغین است؟؟!!

هی با خود می گفتم" تا خدا فاصله ای نیست از این جا که منم...
حال می گویم تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم. تا جنون... مغرور شدم و با سر رفتم توی چاه. خندیدم گفتم محراب است. گفتم محراب را پایین تر می سازنند. گفتم آن جا به خدا نزدیک ترم. ولی نه... به جنون رسیده بودم.. در قعر جهنم می رقصیدم. بی آن که گریه کنم. انگار که مستم کرده باشند. دیوانه وار رقص جنون می کردم.
این چندمین عهدی است که شکستم؟ خرم که از پل گذشت بی خیالت شدم.بعد من می گویم.....
.......................................
-* فکر کن فردا جمعه است.
- همه چیز قاتی پاتی شد.
- خسته ام از آرزوها٬ آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی٬ بال های استعاری
شده ام یک کلاس اولی که هی می خواهد گریه کند. هی گریه کند... هی گریه کنم. ( نه برای خودم).. مثل یک کلاس اولی می خواهم گریه کنم..( این دو روز٬ مدرسه افتضاح تر از آن چیزی بود که فکر می کردم...)
---------------------..............--------------------..............-------------------
کوچه پر بود از بچه دبستانی هایی که با هم به مدرسه می رفتند. رنگین بودند... دلم می سوخت... دلم برای دخترک می سوخت... برای خودم می سوخت... . هنوز همان کیف پاره پاره اش روی دوشش بود. کیف سیاهی که از چند جا کوک سفید خورده بود اما باز پاره بود... جوراب بنفشش از بین سوراخ های کفش قهوه ای اش معلوم بود... خودم دیدم که هنوز همان مداد سیاه پارسال را نگه داشته بود. مداد قرمز نداشت ... رویش نمی شد که به مادر بگوید...
حالم از سال تحصیلی جدید٬ نه از کلمه جدید بدم می آید. همه فقط ظاهرشان نو می شود. نو تر از نو! نو تر از نو! حالم از جدید به هم می خورد. حالم از عید نوروز به هم می خورد... حالم از این روزها به هم می خورد...
ولی تو که کاری نمی توانی بکنی. فقط نگاه کن. اینان را نگاه کن. کودکانی را ببین که روی کیف آبی و قرمز مستطیلی شان عکس کلاه قرمزی دارد... نگاه کن که یک قمقمه کوچک در جیب چپش است. ببین که دخترک مانتوی خواهرش( شاید هم مادرش) را پوشیده است....
اینان را نگاه کن! نه آن که سالی ۴ کفش می خرد و هیچ کدامشان را نمی پوشد. اگر خوشش نیامد می دهد به یک بیچاره و به قول خودش خیرات کرده است!
چشم هایت از اینان برگردان که نو پوشیدند! نو بودند... نو تر شدند... بعد هی شعار می دهند که.... نگاهشان نکن!
----------------------------------
می خواهم گریه کنم. از این روزها حالم به هم می خورد. می خواهم گریه کنم... برای دخترک برای آن پسری که انگار مدرسه نمی رفت... و گدایی می کرد..
حالم از این روزها به هم می خورد....... دلم یک آب نبات چوبی می خواهد که این تلخی را ببرد... و دهانم و دلم را شیرین کند...
از این که این کلمات را نوشتم متاسفم... دلم خیلی پر بود و هست از این آدمهایی که هی...
و هنگامی در صور دمیده شود هیچ یک از پیوندهای خانوادگی میان آن ها در آن روز نخواهد بود و از یکدگیر تقاضای کمک نمی کنند. چون کاری از کسی ساخته نیست. (۱۰۱ مومنون)*
چون کاری از کسی ساخته نیست... چون کاری از من ساخته نیست.. جز این که نگاه کنم و بیینم برایم چه تصمیمی می گیری... دعا هم نکردم.. نه این که نکرده باشم. کردم ولی نه مثل گذشته. گفتم هر چه مصلحت است همان شود. اگر قرار شد بمانم خودت همه چیز را جور کن. اگر هم که نه خودت کمکم کن.
گریه کردم. یعنی خندیدم. نمی دانم چرا این خنده موقعی می آید که بغض دارم. شاید برای این که نترکد. جلوی دیگران نترکد. خودم امضا کردم و دیگران فقط نگاه... خندیدم.. ولی تلخ بود. خیلی تلخ... همین که پایم را بیرون گذاشتم بغضم ترکید.
حالا می فهمم چرا روزهای ابری... تازه خاطرات برایم زنده شدند. هر وقت چشمم به کوه می افتد اشکم در می آید. از آسمان دلم می گیرد... می دانم همه این ها برای این است که بگویی که خیلی ضعیفم... خیلی.و من باور کردم...
همه مهربان شدند.. از نگاه های مادر گرفته تا دل سوزی های زن همسایه.. و چقدر حالم به هم می خورد از این حس.
می توانستم باشم. اگر؟؟؟؟؟ نمی دانم حکمت چیست. آخر این چه مصلحتی است؟ پس چرا حالا که پرونده ام دستم است کاری نمی کنی؟ کجا باید بروم؟
زمین خیس است. سرم پایین و صورتم ناپیدا... ضعفم را که می بینم گریه ام را بند می آورم. بند می آورم.. می شود یک بغض تلخ ته گلویم که هی آب می خورم تا پایین رود. یک بغض که شب ها می ترکد و بالشتم را خیس می کند. می دانم همه این ها از ضعــــــــف درونم است. آنقدر که آمدم این جا...
تمام روز خودم را مشغول می کنم. همه چیز آزارم می دهد. سرم درد می گیرد و بغضم می ترکد. به چیزی فکر می کنم. خودم گول زده ام. گول می زنم. همه چیز آزارم می دهد. خودم را مشغول می کنم. سرم درد می گیرد. خوابم نمی برد.. ذهنم را مشغول می کنم. هی آب می خورم. قرص هایم را دور انداخته ام. همه چیز آزارم می دهد. دستانم می لرزند. ذهنم را مشغول می کنم. سرم درد می کند. همه چیز آزارم می دهد. هی فکر نمی کنم. ذهنم را مشغول می کنم. ولـــــــى تا کی؟
نمی دانم آخرش چه می شود. باز هم می گویم هر چه مصلحت بود همان شود.... همه کارها را سپردم دست خودت.
بغض های من همه تلخند که آخرش به شیرینی می زند!
----------------------------
- خدايا! اگر با من باشي،... چه كسي مي تواند عليه من باشد؟ اگر من با تو باشم،... چگونه ممكن است كه دشوارها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟
- دعایم کن... سخت محتاجم.
-* استخاره کرده بود که این شد..
یاد آن وقت ها می افتم. یاد آن روزهای خوب و دوست داشتنی. یاد آن روزهایی که دیگر ندارمش... یاد عروسکمان می افتم. همان عروسکی که با هم ساختیمش. لباسش آبی بود و چشمانش سیاه. همان عروسک که زهرا و طاهره به او خندیدند. و من چقدر دوستش داشتم.
سرم بالا می کنم. نگاهت می کنم. نگاهم می کنی!
ساعت ۷ شب! چند سال پیش٬ وقتی ۷ ساله بودم... ساعت ۷ شب٬ می آمدی خانه. صدای باز شدن در را که می شنیدم خودم را به خواب می زدم٬ آن وقت تو می آمدی و قلقلکم می دادی و به خیال خودم از خواب بیدارم می کردی. و چقدر می خندیدیم و بازی می کردیم. گاهی هم که جلوی خنده ام را می گرفتم و بیشتر می خوابیدم تو بغلم می کردی آن وقت بود که در میان دستانت موهایم می رقصید!
هنوز هم داری من را نگاه می کنی! زل زدی در چشمانم!
هر کس می بینتم می گوید چقدر شبیه تو هستم! چهرمان٬ اخلاقمان٬ لجبازیمان٬ دردهایمان و بیماریمان... و حتی تنهاییمان!
چقدر تنها بودی! چقدر تنهایم! و من آن روزها می فهمیدم که چقدر تنها بودی! آن وقت که روی تخت بیمارستان افتاده بودی و هیچ کس به ملاقاتت نیامد٬ می فهمیدم چقدر تنهایی! مدام با خودم تکرار می کردم که چرا بزرگ نیستم. اگر بزرگ بودم می آمدم تهران تا تنها نباشی... دلم می خواست سرت رو روی دامنم بگذارم تا شاید دردش کمتر شود. آخر همه دکترها گفته بودند که باید سرت عمل شود. و من چقدر می ترسیدم. آن روزها هر روز برایت نامه می نوشتم. دلم برایت تنگ شده بود. عمو هم شده بود قاصد بین من و تو. نامه ام را به تو می رساند و تو هم با تمام دقت جوابشان می دادی! یادت هست روی نامه می نوشتم" پدر عزیزم٬ بابا جون لطفا این نامه را بخوان!" و تو هم می خواندیش! چقدر تنها بودی! چقدر تنهایم! کجا بودی آن لحظه که روی تخت افتاده بودم. نبودی که برایم نامه بنویسی. بنویسی" دختر عزیزم این نامه را بخوان" و من بودم و یک پیرزن که یک تخت آن ور تر... خوابیده بود و هیچ نمی گفت. و برای هزارمین بار فهمیدم که چقدر تنهایم!
و چقدر منتظر ماندم تا بیایی و سرم را در آغوشت بگیری. و بگویی" بخواب دخترم خوب می شوی!"
نگاهت می کنم. زل زدی در چشمانم! چرا این گونه نگاهم می کنی؟ دختر خوبی نبودم؟ آخر چه می خواهی از من؟ چرا این گونه زل زدی؟ چرا نگاهت را بر نمی گردانی؟ می خواهی بغضم را بترکانی؟
بیشتر نگاهت می کنم. آرام تر می شوم. دست روی قاب عکست می کشم. ماه هاست که کسی نوازشت نکرده! خاک گرفته است درست مثل این دل من.
چقدر دنبال عروسکم گشتم. پیدایش نکردم. کار خودت بود٬ نه؟ آخر کجا گذاشتی که نمی توانم پیدایش کنم؟ دنبال عروسکم هستم. یادت رفته که تا نیمه شب نشستیم و با هم درستش کردیم؟ همانی را می گویم که پاهایش چوبی بود و موهایش چند تار نخ. یک لباس آبی هم برایش دوخته بودیم. چشمانش را هم تو رنگ زدی؟ یادت رفته است؟ کجا قایمش کردی؟
هنوز هم که داری من را نگاه می کنی! چقدر دلم برایت تنگ شده... نگاهت می کنم بیشتر از تو...
این روزها دلم هوایی شده. دیوانه شدم. کمی هم خُل! منتظرم که بیایی و در را باز کنی٬ آن وقت من خودم را به خواب بزنم. تو مرا میان دست هایت بلند کنی. چرخی بزنی تا موهایم در هوا برقصند.
به عکست نگاهت می کنم! زل زدی در چشمانم. زل می زنم در چشمانت.... چقدر....

خموش می شوم!
لال می شوم... لال می شوم!
کامنتاتونو تو پست پایین بگذارین!![]()
مداد سیاهم را نگه داشتم. ته جامدادی ام. شاید خاک می خورد...
دلم تنگ شده است. برای مداد کوچکم و نمی دانم کجاست؟ گمش کردم... ولی دفتر نقاشی ام. پر بود از بیست هایی که مدادم گرفته بود. چقدر خوشگل می کشید. آبی را... قرمز را... سبز را... همه را عالی کار کرده بود. برای خودش مداد رنگی بوده و ما...
- دختر تو که باز نقاشی هات سیاهه. پاک کنت را بده ببینم...
نمی دانم این دبیر هنرمان چه مدرکی داشت که همیشه با دخالت هایش نقاشی هایم را خراب می کرد. با پاک کنم تمام صفحه را پاک می کرد. چطور هم پاک می کرد... مجبورم می کرد آبی دست بگیرم و سبزه ها را سبز رنگ کنم... آخر مگر نقاشی من چش بود؟ یادم است یکی از نقاشی هایم ۱۹ شد. ۱۹ داد تا شاید رنگی کار کنم. نقاشی ام را خراب کرد... انسیه لبخند زد. و چشمک. گفت که نقاشی ات از همه بچه ها قشنگ تر شده است. چشمک زدم... مدادم را برداشتم. همان مداد سیاه خوشگلم. دوباره کار کردم... اما این بار انگار مدادم خرد شده بود. سیاه کار کرد. رود را٬ ابرها و درخت را. همه را سیاه رنگ زد. خردش کرده بود... دوباره کار کردم... مدادم شکسته بود... سیاه می زد... دوباره کار کردم... رنگی شد... آسمان آبی. درخت سبز و خورشید طلایی... دوباره کار کردم... رنگی بود...

